آریامهر و اهورا

مینویسم تا بماند یادگاری برای زمانی که نیستم....

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

آریامهر:

91/1/1     ساعت 10:45 صبح    بیمارستان دکتر صولتی ارومیه       سزارین      تحت نظر خانم دکتر افسانه سهرابی وزن:4100گرم (4کیلو و 100 گرم)    قد:52 سانتیمتر

 

اهورا:

93/1/16    ساعت 11:10 صبح    بیمارستان دکتر قلیپور

بوکان     سزارین     تحت نظر خانم دکتر شیرین نصیری                 وزن:3700گرم (3کیلو و 700 گرم)    قد:49 سانتیمتر

 

                      بمانید تا بمانم ...

سلاااااام

سلام دوست جونیهاااا من اومدم  با دوتا عشقای زندگیم گلهای خوش بوی من اول اینکه یکم فروردین تولد اریا جیگرم بود تولدت مبارک پسر متین و مهربونم.مامان دورت بگرده.         بعد اینکه 12/12 سالگرد عقد من و شوهری بووود.پنج سال گذشته.با دوتا میوه ی خوشمزه ب پای هم پیر شیم ایشالله  25 اسفند دوست صمیمی و گلم سوما عقد کرد مراسمش خییییییلی خوش گذشت مبارکت باشه عزیز دلم.... اریا خوشکلم مرتب میرفت مهدکودک وکلی شعر و کاردستی و خوشکل یاد گرفته و گلکم کلی هنرمنده. اهورا تقریبا راه افتاده و دوتا دندون درآورده و کلی شکمو شده عشقم. رتبطه ی بین این دوتا خیلی قشنگه خیلی باهم جورن و کلی بازی میکنن دوتای...
4 فروردين 1394

اندر احوالات داداشی ها

دو سه روزی میشه که اهورا غلت میزنه. در عرض چند دقیقه کل اتاق رو میگرده.از دیروز از خودش صدا درمیاره و بلند و پشت سرهم میگه ( اوووووووووووو ). صداش یه جورایی مردانه و بلنده. موهاش هم بلند شده. خیلی شیرین و تو دل برو و نازه. مخصوصا وقتی باهاش حرف بزنیم. فرقی نداره که کی حرف بزنه فقط براش دلبری میکنه و میخنده. آریا کلی ذوق میکنه وقتی اهورا غلت میزنه یا صدا درمیاره. به من میگه(mamani jyan blay mn shukl gola buva. avanda avanday le hatuva) مامانی جون داداش من خداروشکر بزرگ شده و اینقده اینقده شده. بعد با دستاش نشون میده که چقده بزرگ شده. وقتی دلش برا اهورا تنگ میشه محکم بغلش میگیره و بوسه بارونش میکنه و باهاش حرف میزنه...
29 مرداد 1393

واکسن 4 ماهگی اهورا

5شنبه 16 مرداد رفتیم مرکز بهداشت برای واکسن دومین گل زندگیم اقا اهورا. قبل از رفتن بهش استامینوفن دادم. خدا رو شکر نه موقع زدن زیاد گریه کرد نه بعد از واکسن. دو سه بار بهش استامینوفن دادم و مشکلی نداشتیم.
21 مرداد 1393

عید فطر

نمیدونم واسه چی هرسال عید فطر یه روز جلوتر از تاریخ تقویمه . چ حکمتیه و کدوم درسته نمیدونم ولی شهر ما و شهر های اطراف روز دوشنبه(روزی که عربستان عید اعلام کرده بود رو گفتند عید فطره).ادارات هم که تعطیل نبود. بیچاره بابام و شوهری بانک بودن.منتظر شوهری شدم تا بیاد باهم بریم خونه مامانم. صبح هم برادر شوهرم و خانمش و پسرشون اومدن تبریک عید رو بگن و رفتند. بعداز ظهر با مامانم اینا رفتیم خونه ی مادربزرگم( مامان بابام. توی رمضان سکته کرد اونم توی مسجد و با زبان روزه،چند روزی رو بیمارستان بستری بود. خدا رو شکر که الان حالش بهتره)عمه هام و خونواده هاشون و عمو و زن عموهام همگی جمع بودند. خیلی شلوغ پلوغ بود و خوش گذشت. واسه شام با شوهری...
21 مرداد 1393

تب اریا و بیمارستانی پر از هرج و مرج

سلام دوستای خوبم. مرسی ک ب فکرمونید و نگران. شکر خدا مشکلی نیست فقط من یه کم گرفتارم و وقتم کمه نمیرسم وبلاگم رو آپ کنم همین. سلام دردونکای من سلام خوشکلکام. پنجشنبه دوم مرداد مامانم شوبو رو پاگشا کرد و خونواده ی عموم و خونواده ی شوهر شوبو و خواهراش رو واسه افطار دعوت کرد. بعداز ظهرش من رفتم آرایشگاه و تقریبا ساعت 6 رفتم خونه بابام .مامانم طفلی خیلی زحمت کشیده بود و چند نوع غذا درست کرده بود که دستش درد نکنه واقعا همه چیز خوشمزه عالی و بی نقص بود.شب خوبی برای من نبود . آریا یه کم بیقراری میکرد و حس کردم مریضه و اهورا هم نمیخوابید و بهونه میگرفت.خلاصه مهمونا رفتن و ساعت تقریبا 4 بود که میخواستیم بخوابیم که آریا از خواب ...
21 مرداد 1393

معمولی و معمولی

سلام یه همگی دوستان عزیزم و گل پسرکای عزیزتر از جونم. این چند وقت تقریبا معمولی گذشت . مورد یا موضوع خاصی پیش نیومد جز اینکه تعمیرات خونه رو شروع کردیم و ب امید خدا قراره بریم اونجا زندگی کنیم.( زندگی با مادرشوهر خدایی وحشتناکه،یه ساله که تحمل میکنم دیگه طاقت ندارم، با مستاجر حرف زدیم و خواستیم خونه رو تخلیه کنه که گفت اگه برام خونه پیدا کنید میرم،بابای گلمم براش خونه پیدا کرد و خونه ی ما رو تخلیه کرد . از روز جمعه شروع کردیم ب تعمیرات و تغییرات . خدا بخواد دوباره مستقل میشم.آخ جون. اینجا رو هم میذاریم که مادر شوهر بمونه.) حالا بگم از خوشکلکام آریا جونم چهارتا دندونش همزمان دراومدن و 18 تا دندون داره الان.(البته این چه...
31 تير 1393

بدون عنوان

اهورا در حال نگاه کردن ب داداشی جونش... و اما اونطرف اتاق داداشی در حال بازی شنبه 93/4/7 بعداز ظهر با بابایی رفتیم پارک. آریا زور کرده بود که باید بالای شلوار جینش شلوار خونه رو بپوشه. کسی جلودارش نشد و پوشیدش. ...
7 تير 1393

آخرین جمعه قبل از ماه رمضان

صبح خونه بودیم و عصر ستاره زنگ زد و گفت که با عمه اینا بیرونیم و آش دوغ درست کردیم اگه دوست دارین شما هم بیاین. آماده شدیم و رفتیم سمتشون ،بعد از یک ساعت ترافیک سنگییییییییین رسیدیم. کمی نشستیم و آش دوغ و میوه و تخمه و چای خوردیم هوا که تاریک شد برگشتیم.توی راه پسر عموم ایوب زنگ زد ب ستاره و گفت که با شوبو میریم خونه ی شما. جلوی در خونه مامانم یه چند دقیقه ای ایستادیم و باهم حرف زدیم بعد من بخاطر پسرا که خوابشون میومد خداحافظی کردیم و اومدیم خونه خودمون.
6 تير 1393

تولد آبجی دوستم

امروز عصر تولد سونیا جون(خواهر دوستم سوما)دعوت بودم.تولدش سه شنبه 4/3/ بود ولی بخاطر اینکه همه بتونن برن انداخته بود 5شنبه. اهورا رو گذاشتم پیش شوهری و آریا رو آماده کردم و با هم رفتیم. خیلی خیلی خوش گذشت و آریا جونم اصلا اذیت نکرد مامانیش رو. تولدت مبارک سونی جون. آریا در تولد  ...
5 تير 1393

این چند روز

سه شنبه 93/4/3 رفتیم خونه ی جاریم و شام رو آماده کردیم و بردیم پارک شهرک خوردیم و آخر شب بعداز پارک تا ساعت 2و نیم نصفه شب با ماشین دور زدیم که خیلی خوش گذشت. چهارشنبه 93/4/4 عمه جونم گفت که میان خونه ی ما. خیلی خوشحال شدم. واسه نهار اومدن.عصر هم چای و تخمه رو برداشتیم بردیم پارک روبروی خونه مون خوردیم و بچه ها یه کم بازی کردند و اهورا توی کالسکه اش خواب بود.   اینم سرسره ی حلزونی که کلی خاطره ی بچگیم باهاش زنده میشه.یادش بخیر بعداز پارک نذاشتم برن خونه شون و برگشتیم خونه ی ما .وقتی رسیدیم خونه بازی ایران -بوسنی تازه شروع شده بود. حیف ...
5 تير 1393