آریامهر و اهورا

آریامهر و اهورا

مینویسم تا بماند یادگاری برای زمانی که نیستم....

<-BlogAuthor->
<-BlogAuthor->

من،سمیرا(73/2/31) و همسرم،کامران(60/1/1) در تاریخ 88/12/12 باهم ازدواج کردیم. در تاریخ 20تیر90متوجه شدیم قراره ک من مامان بشم. آریامهر عزیز ما در تاریخ (91/1/1) بدنیا اومد و باعث شد که قلب من تا آخر عمرم جایی بیرون از وجودم باشد. در تاریخ (92/5/30) فهمیدیم دوباره باردارم. اهورای ما در تاریخ(93/1/16)دنیا اومد. حالا قلبم دونصف شده. دوستتون دارم نفسام.

موضوعات

نوشته های مامان (سمیرا)

بارداری

شیطونیهای آریامهر

تولد آریامهر

مناسبتها

گردش

عکس

تولد اهورا

داداشی ها

پیوند ها

نی نی های فروردین 91

آتیلا جونم

مطالب.عکس و جوکهای خنده دار

ویانا (آبجی دانیال)

مسافری از بهشت

آرشا مامانی

سروش جون و سروین جون(دوقلوها)

وانیا جون

بهنود و بهناز عزیزم

جمیله جون و نی نی تو راهیش

مهران مهربان

محمد امین عزیز

نادیا و نلیا جون

پرهام عزیزم

پوریای عزیز

فریما جون

دانیال (داداش کوچولوی ویانا)

اهورا جون

مطالب اخير

سلاااااام

اندر احوالات داداشی ها

واکسن 4 ماهگی اهورا

عید فطر

تب اریا و بیمارستانی پر از هرج و مرج

معمولی و معمولی

آخرین جمعه قبل از ماه رمضان

تولد آبجی دوستم

این چند روز

بابایی رفته دوره آموزشی

بازم عکس

آمار

افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 15 نفر
بازديدهاي ديروز : 22 نفر
بازدید هفته قبل : 181 نفر
كل بازديدها : 119973 نفر

امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com

Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers گالری تصاویر Online User Flag Counter

كد ماوس





بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

آریامهر:

91/1/1     ساعت 10:45 صبح    بیمارستان دکتر صولتی ارومیه       سزارین      تحت نظر خانم دکتر افسانه سهرابی وزن:4100گرم (4کیلو و 100 گرم)    قد:52 سانتیمتر

 

اهورا:

93/1/16    ساعت 11:10 صبح    بیمارستان دکتر قلیپور

بوکان     سزارین     تحت نظر خانم دکتر شیرین نصیری                 وزن:3700گرم (3کیلو و 700 گرم)    قد:49 سانتیمتر

 

                      بمانید تا بمانم ...

موضوع :

پنجشنبه 28 فروردين 1393 |

سلاااااام

سلام دوست جونیهاااا

من اومدم با دوتا عشقای زندگیم گلهای خوش بوی من

اول اینکه یکم فروردین تولد اریا جیگرم بود تولدت مبارک پسر متین و مهربونم.مامان دورت بگرده.

 

 

 

 

بعد اینکه 12/12 سالگرد عقد من و شوهری بووود.پنج سال گذشته.با دوتا میوه ی خوشمزه ب پای هم پیر شیم ایشالله

خیال باطل

 25 اسفند دوست صمیمی و گلم سوما عقد کرد مراسمش خییییییلی خوش گذشت مبارکت باشه عزیز دلم....

اریا خوشکلم مرتب میرفت مهدکودک وکلی شعر و کاردستی و خوشکل یاد گرفته و گلکم کلی هنرمنده.

اهورا تقریبا راه افتاده و دوتا دندون درآورده و کلی شکمو شده عشقم.

رتبطه ی بین این دوتا خیلی قشنگه خیلی باهم جورن و کلی بازی میکنن دوتایی.

دوچرخه هاشونو آوردم حیاط ،اریام داره تمرین دوچرخه سواری میکنه.

دوم عید مهمونی سال نو خونه مامانم اینا بودیم .کلی خوش گذشت بعد شام با دختر عمو و دختر عمه و پسر عمو و پسر عمه ها رفتیم بیرون ی دور بزنیم.دخترها  با ماشین من و پسرها با ی ماشین دیگه.حسابی گشتیم و رفتیم کوه برده رش کلی رقصیدیم و خوش گذروندیم و اریا کلی حال کرد ولی اهورا جونم خواب بود.

شب سال نو هم رفتیم بیرون و کلی گشتیم با شوهری و پسرا.همه شهر اومده بودن بیرون و میرقصیدن و کلی نورافشانی کردن و تا چند ساعت اسمان بوکان خیلیییی قشنگ و رنگارنگ شده بود.موقع سال نو هم بیشتر شد و تا ساعت 3:30 صبح توو خیابونا بودیم و بعد اومدیم خونه.خلاصه که سال نو را خیلی خوب و خوش شروع کردیم.سال نو همه تون مبارک .ایشالله همیشه همگی  شاد باشیییییین.

 عکسها رو ی پست دیگه میذارم.مرسی از کامنتهاتون دوستان فدا همگی ک نگرانم بودین.با پسرا و مسافرت و مهمونی رفتن و مهمون اومدن سرم گرمه خیلی وقتم کمه واسه نت اینا.ببخشیییین.ماچ

 

موضوع :

سه شنبه 4 فروردين 1394 |

اندر احوالات داداشی ها

دو سه روزی میشه که اهورا غلت میزنه. در عرض چند دقیقه کل اتاق رو میگرده.از دیروز از خودش صدا درمیاره و بلند و پشت سرهم میگه ( اوووووووووووو ). صداش یه جورایی مردانه و بلنده. موهاش هم بلند شده. خیلی شیرین و تو دل برو و نازه. مخصوصا وقتی باهاش حرف بزنیم. فرقی نداره که کی حرف بزنه فقط براش دلبری میکنه و میخنده.

آریا کلی ذوق میکنه وقتی اهورا غلت میزنه یا صدا درمیاره. به من میگه(mamani jyan blay mn shukl gola buva. avanda avanday le hatuva)

مامانی جون داداش من خداروشکر بزرگ شده و اینقده اینقده شده. بعد با دستاش نشون میده که چقده بزرگ شده.

وقتی دلش برا اهورا تنگ میشه محکم بغلش میگیره و بوسه بارونش میکنه و باهاش حرف میزنه. انصافا همچین محبتی بین داداشی های پشت سرهم خیلی کمه.

فدای وجود نازنینتونم .

عاشق بوی تنتونم. نمیدونم چه جوریه که هروت بوتون میکنیم با بابایی همه ی غصه ها و خستگی های دنیا ناپدید میشن و فقط ما میمونیم و شما دوتا عزیز زندگیمون و عطر تنتون و کلی آرامش از داشتن وجودتون.

خیلی خیلی دوستتون داریم.

داره به کلاه قرمزی نگاه میکنه.جدیدا عاشق فیلم ها و سریالهای کلاه قرمزی شده و کلی میخنده بهشون.شخصیت ببعی رو هم بیشتر از همه دوست داره.

راستی جفتتونم از گرما بدتون میاد.

یه خبر: تعمیرات خونه داره تموم میشه. خیلی خونه ی قشنگی شده. ایشالله که به خیر و خوشی ساکن بشیم.

موضوع : داداشی ها, عکس

چهارشنبه 29 مرداد 1393 |

واکسن 4 ماهگی اهورا

5شنبه 16 مرداد رفتیم مرکز بهداشت برای واکسن دومین گل زندگیم اقا اهورا.

قبل از رفتن بهش استامینوفن دادم.

خدا رو شکر نه موقع زدن زیاد گریه کرد نه بعد از واکسن. دو سه بار بهش استامینوفن دادم و مشکلی نداشتیم.

موضوع :

سه شنبه 21 مرداد 1393 |

عید فطر

نمیدونم واسه چی هرسال عید فطر یه روز جلوتر از تاریخ تقویمه . چ حکمتیه و کدوم درسته نمیدونم ولی شهر ما و شهر های اطراف روز دوشنبه(روزی که عربستان عید اعلام کرده بود رو گفتند عید فطره).ادارات هم که تعطیل نبود. بیچاره بابام و شوهری بانک بودن.منتظر شوهری شدم تا بیاد باهم بریم خونه مامانم. صبح هم برادر شوهرم و خانمش و پسرشون اومدن تبریک عید رو بگن و رفتند.

بعداز ظهر با مامانم اینا رفتیم خونه ی مادربزرگم( مامان بابام. توی رمضان سکته کرد اونم توی مسجد و با زبان روزه،چند روزی رو بیمارستان بستری بود. خدا رو شکر که الان حالش بهتره)عمه هام و خونواده هاشون و عمو و زن عموهام همگی جمع بودند. خیلی شلوغ پلوغ بود و خوش گذشت.

واسه شام با شوهری رفتیم بیرون آریا هوس پیتزا کرده بود.گیر داده بود باید پیاده بریم (ba peyan). منم اهورا رو دادم دست شوهری و با آریا پیاده راه افتادیم و شوهر بیچاره با ماشین جلوتر از ما.آریا رو راضی کردم بعداز یک ربع سوار ماشین شدیم. کل شهرو گشتیم فقط سه تا پیتزایی باز بود. (تک ستاره ،قصر و سبز) اونم با چه صفهایی....خیلی طولانی.

خلاصه به هر بدبختی بود پیتزا گرفتیم و آریا جونم خورد و نوش جونش. یه دور زدیم و برگشتیم خونه.

بعداز صرف پیتزا آریا خوابید.اینم پسرکان گلم توی خواب ناز.فدای جفتتونم

اهورا پسر خوبی بود. هم خونه ی مادربزرگم هم خونه ی بابام و هم داخل ماشین. مرسی پسرکامبوس

موضوع : مناسبتها

سه شنبه 21 مرداد 1393 |

تب اریا و بیمارستانی پر از هرج و مرج

سلام دوستای خوبم. مرسی ک ب فکرمونید و نگران. شکر خدا مشکلی نیست فقط من یه کم گرفتارم و وقتم کمه نمیرسم وبلاگم رو آپ کنم همین.

سلام دردونکای من سلام خوشکلکام.

پنجشنبه دوم مرداد مامانم شوبو رو پاگشا کرد و خونواده ی عموم و خونواده ی شوهر شوبو و خواهراش رو واسه افطار دعوت کرد.

بعداز ظهرش من رفتم آرایشگاه و تقریبا ساعت 6 رفتم خونه بابام .مامانم طفلی خیلی زحمت کشیده بود و چند نوع غذا درست کرده بود که دستش درد نکنه واقعا همه چیز خوشمزه عالی و بی نقص بود.شب خوبی برای من نبود . آریا یه کم بیقراری میکرد و حس کردم مریضه و اهورا هم نمیخوابید و بهونه میگرفت.خلاصه مهمونا رفتن و ساعت تقریبا 4 بود که میخواستیم بخوابیم که آریا از خواب بیدار شد و اومد بغلم بدنش داغ داغ بود داشت از تب میسوخت. فوری لباساش و از تنش درآوردم و مامانم شیاف آورد استفاده کردم براش و کلی پاشویه اش دادم تبش پایین اومد و خوابید .فکر کنم اون شب اصلا نخوابیدم.

بعداز ظهر شوبو وایوب و بهزاد اومدن خونه بابام. دوباره اریام تب کرد .با تب سنج دیجیتالی اندازه گرفتم 39/8 دیوونه شدم. همونجوری بغل گرفتمش و با ماشین شوبو رفتیم درمانگاه،گفت دکتر اینجا نیست یه نیم ساعت بشینید میاد . اصلا حس مسئولیت پذیری و جون مردم در خطره و اینا نمیدونم کجا رفته که درمانگاه شبانه روزی اونم دولتی ساعت 4 ظهر دکتر ندارهسوال

شوبو گفت بریم بیمارستان. رسیدیم بیمارستان گفتند برو فیش بگیر دکتر ببیندش.صندوقداره تازه کار بود دستش کند بود ده دقیقه همونجوری همه رو منتظر نگه داشته بود. منم داشتم دیوونه میشدم.گفتم آقا بچه ام تب داره نمیتونم که تا شب منتظر بمونم که شما تمرین کنید و یاد بگیرید.فیش رو گرفتم و پول رو دادم و رفتیم پیش دکتر معاینه کرد و براش یه آمپول و یه سرم تجویز کرد . دردسر اصلی اینجا شروع شد که ای خدا این چجوری اجازه میده سرم بهش وصل بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟از استرس تمام بدنم خیس عرق بود.

رفتیم پرستاری و گفتند ببریدش رویه تخت دراز بکشه . الهی دستش بشکنه پرستار مرد اومد با هزار بدبختی و گریه بچه ی بیچاره رو نگه داشتیم و محکم گرفتیم که آمپولش رو بزنه اول سوزن رو به باسن آریا فرو کرد دستش میلرزید هرکاری کرد نتونست موادش رو تخلیه کنه سوزنش رو درآورد و تو یه جایه دیگه فرو کرد بازم نتونست .منم فحش دادم بهش گفتم بچه ام هلاک شد سوراخ سوراخش کردی بلد نیستی بگو یکی دیگه بیاد . یه مرد دیگه اومد من دیگه طاقت نداشتم پاهاش رو بگیرم یکی رو صدا زدن پاهاش رو بگیره. من بدتر از آریا بود حالم فقط گریه میکردم و دختر عموم میگفت نکن روحیه ی بچه رو ضعیفترش میکنی ولی بخدا دست خودم نبود.خلاصه که با هزارتا بدبختب آمپولش رو زدند و سرمشم وصل کردن.منم رفتم براش نوشیدنی گرفتم که بخوره و تبش زودتر بیاد پایین.

الهی که درد و بلات بخوره ب جونم عشقم. ایشالله که دستشون بشکنه بلد نیستن و میخوان با سوراخ سوراخ کردن بدن بچه ی مردم یاد بگیرن.

قربون چشمای خوشکلتر از شبت بشم عسلکم.من بمیرم تو چیزیت نشه مامانی.

دو یا سه ساعت بیمارستان بودیم تا سرم تموم شد و دیگه نذاشتم بهت دست بزنن،خودم سرمت رو درآوردم . خدا روشکر دیگه تب نکردی و حالت خوب شد عزیزتر از جونم.

موضوع : نوشته های مامان (سمیرا)

سه شنبه 21 مرداد 1393 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 27 صفحه بعد

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس