و جمعه ای دیگر
امروز برخلاف همیشه بابایی جونت واسه صبحونه نان تازه گرفته بود.
شما خوشکل پسر منم نشستی کنار بابا و کلی صبحونه نوش جونت کردی . بعداز صبحونه آماده شدیم و خانوادگی رفتیم پارک نزدیک خونمون(هروقت که میخوایم بریم و پارک و از خیابان عبور میکنیم شوهری میگه سمیر خوب شد که خونمون نزدیک پارکه و واسه رفتن ماشین لازم نداریم خخخخخخ)
آریامهرجونم کلی بازی کرد و بهش خوش گذشت.


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



و جمعه ای دیگر
