این روزهای ما و سرماخوردگی
دیروز دوباره رفتم دکتر. (تب و لرز و سرفه)
حال من از آریامهر و باباش خیلی بدتره. برای آریامهر یه شربت تجویز کرد که ضد سرفه و خلط آوره و برای منم چون الان آقا اهورای گلم 25 هفته شده دیگه خیلی از داروها رو نمیتونم بخورم و یکی دو تا قرص و یه شربت بهم داد و گفت که اثرشون توی دراز مدت معلوم میشه و باید صبور باشی واسه خوب شدن.
آقای همسری هم اونوقتایی که من میگم جاییم درد میکنه و تب و لرز دارم ،یادش میوفته و میگه منم مثلا سرم درد میکنه و تب دارم و یا سردمه
. حس همدردی در همسر من خیلی زیاده.

و اما اندر احوالات اهورا جونم.
لگد زدناش خیلی زیاد شده و تقویت شده. خیلی وقتا از روی لباسم معلومه که کجاست و لگد زدناش خیلی واضحه. امروز 25 هفته و سه روزشه. تا بدنیا اومدنش تقریبا 99 روز مونده. الان وزنش 760گرم باید باشه.
پنجشنبه باید برم خانه بهداشت برای کنترل. این روزهام خیلی بد میگذره.

آریامهرم روز به روز شیطونتر و باهوشتر میشه . کلمات بیشتری یاد گرفته که توی یه پست دیگه میذارمشون. شیر خور حرفه ای شده. روزی سه چهار بار شیر میخوره. زیاد به تلویزیون علاقه نداره ولی وقتی قضیه ی نوار نی نی کوچولو درمیان باشه همه چی فرق میکنه و از جلوی تلویزیون تکون نمیخوره. بهش یاد دادم که وقتی ترانه ها تموم شد دکمه ی play رو بزنه تا دوباره شروع بشه.
خلاصه که کلی بلا شده و من عاشقشم .
خیلی دوستون دارم پسرکای گلم



این روزهای ما و سرماخوردگی
