آریامهرآریامهر، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

آریامهر و اهورا

بازگشتی دوباره

سلااااااااااااام (ببخشید بعد این همه مدت با پررویی تمام سلام میکنم ، من عادتم اینه ) دلیل تاخیرم رو هم الان میگم. نیمه دوم فروردین اسباب کشی کردیم و برگشتیم بوکان(خیلی خیلی ناراحت شدم واسه برگشتنمون)ولی بخاطر کار بابایی آریامهر که انتقالی داده بودن بوکان مجبور بودیم. وسایلمون رو بردیم خونه ی خودمون (ساخت قدیمی و بد و ...)ولی موقتی تا یه خونه ی دیگه بخریم از 12 اردیبهشت تا 19 تیر اونجا بودیم. خدا رو شکر کوچه ی پشت خونه ی مامان و بابام پیدا کردیم.قبلا توی همون کوچه سه پلاک اونورترش رو هم خریده بودیم هااا ولی مادر شوهر گرامیمون اونجا زندگی میکرد اونم تنهایی.خلاصه خونه ای که خریدیم ساختش قدیمی بود و راه پله اش تنگ و ب...
9 مهر 1392

اولین روز عید و تولد نازپسر من

سلام به همه ی دوستایی که بهم لطف داشتن و این مدت که نبودم حالمونو میپرسیدن و همه ی عزیزانی که برام کامنت گذاشتن دستشون درد نکنه . بیست و هشتم اسفند رفتیم بوکان و فرداش کارتهای دعوت تولد و جشن دندونی و جشن قدم آریامهر و بردیم دادیم دست مهمونا.   تولد عزیزم خیلی خوش گذشت .  آش دندونی رو که مامانم پخته بود و واقعا لذیذ بود. دستش درد نکنه .                     ...
17 فروردين 1392

سیزده بدر

سیزده بدرو با مامانم اینا رفتیم جاده برهان . خیلی خیلی به آریامهرم خوش گذشت . کلی توپ بازی مثل همیشه و گل بازی با دایی و خواب هم که دیگه این مواقع جایی نداره توی برنامه ی این شازده ی من . قربونش بشم که الان خودش خیلی راحت و به تنهایی راه میره و احساس غرور میکنه. کلا سیزده بدر روز خوبی بود ولی خستگی سیزده از تنمون در نیومد که ساعت 8 شب همون روز راه افتادیم و برگشتیم ارومیه. این 15 روزی که خونه ی مامانم بودم خیلی خوش گذشت به من و آریامهر. ...
17 فروردين 1392

بشکن بشکنه

واااااااای خدا جونم ممنونم بابت این پسرک باهوش. آریامهر عزیزم خیلی دوست دارم . دیشب سه تایی داشتیم ترانه میخوندیم و آریامهریم دست میزد و من و باباش بشکن میزدیم ، آریامهریم به ما نگاه کرد دید بشکن میزنیم شروع کرد به بشکن زدن . و اااااااااااااااااااااااای خدا جونم . اگه بدونید توی اون لحظه حس میکردم دنیا مال منه . فدای دونه دونه انگشتای ظریفت بشم عشق مامی. این روزا حسابی درگیر کارای خونه تکونی بودم و کارای تولد خوشگل پسرم. مامی فدات بشه جینگل من ، داری یک ساله میشی. یـــــــــــــــک سال با همه ی استرس و نگرانی بزرگ کردن یه نی نی ناز اونم با وجود یه مامان بی تجربه و کم سن . الان دارم از خوشحالی اشک میریزم. پسرک من یک ساله...
28 اسفند 1391

گردش گردش

امروز ساعت 7 صبح اومدیم بیرون از خونه و توی این هوای عالی رفتیم دره قاسملو و کلی گشتیم و خوش گذروندیم و گل پسری هم حسابی ماه بود و اصلا اذیت نکرد . رفتیم سیرو و بابایی یه آتیش عالی درست کرد و جوجه ها رو کباب کرد و ماهم نوش جان کردیم.(مزه اش عالی بود) . واسه نازنین پسرم لباس مناسب پوشوندم و کفشاشو پاش کردم اجازه دادم تنهایی بره و واسه خودش حسابی گشت و از طبیعت لذت برد . کلی گیاه و علف و از رو زمین میکند و به زور به من تعارف میکرد که بخورم هههههههههه . پسر مهربونه منه دیگه ، یه چند وقتیه یاد گرفته هرچی من بهش میدم بخوره ، اونم به من تعارف میکنه که بخورم. پسر خوش اخلاق و مهربونه منه دیگه.     یه عالمه فوتبال بازی کردیم ...
25 اسفند 1391

دندون در اورد

سلاااااااااااااااام ای جان دلم آخرش شیرین پسر جیگرمن دندون درآورد .امشب که داشتیم با آریامهر و کامیار بازی میکردیم ،آریامهر دراز کشید و دهنشو باز کرد و خندید که چشمم افتاد بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه لثه هاش که یه کوچولو سوراخ شده بود و آماده ی این که دندون دربیاره. جیغ کشیدم از خوشحالی و گفتم دندون و مامانم اومد و اونم نگاش کرد و کلی قربون صدقه ی آریامهریم رفت و بوسش کرد و منم از شدت ذوق زدگی (ساعت  1:30 نصفه شب بود هااااااااااا ) به بابایی آریامهر sms دادم که عاقبت داره دندون درمیاره . تاریخ رویش اولین دندان:  ١٦/١٢/١٣٩١ آریامهرم الان تنهایی تقریبا پنج قدم  ر...
17 اسفند 1391

مسابقه ی سه چرخه سواری کودکان زیر 6 سال

سلام قند عسلم امروز مسابقه ی سه چرخه سواری کودکان زیر 6 سال بود که توی باشگاه فرهنگ شهرک فرهنگیان برگذار میشد و ما هم به همراه دایی جون شما و مامان و بابام وخاله ستاره رفتیم اونجا که ببینیم دایی جون چیکار میکنه. خلاصه رفتیم اونجا وای که چه صحنه ای ، یه عالمه بچه با سه چرخه و دوچرخه ، اینقده ذوق زده و خوشکل بودن که نگو . مسابقه شروع شد و با کلی هیجان داداش کوچولوم سوم شد. آفرین کامیار نازنینم ...
11 اسفند 1391