آریامهرآریامهر، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

آریامهر و اهورا

واکسن دو ماهگی

91/3/18 امروز صبح بابایی اومد دنبالمون و با اهورا جوجه ام رفتیم مرکز بهداشت برای واکسن دو ماهگی اهورایی مامان. خاله ستاره هم همراهمون اومد. قبل از اینکه بخوایم از خونه بیایم بیرون به اهورا قطره ی استامینوفن دادم تا کمتر درد بکشه و کمتر تب کنه..بابایی توی ماشین منتظرمون بود(طاقت گریه ی گل پسرا رو نداره ). اول وزن و قد و دور سر اهورا جونم رو اندازه گرفتن بعد بهش قطره ی فلج اطفال دادن و نوبت واکسن شد. بهم گفتن پای راستش  رو محکم بگیرم ولی دلم نمیومد زیاد فشارش بدم،خلاصه که واکسن اول رو زد و اهورا شروع کرد به گریه وبا هزار بدبختی آرومش کردم(شدت گریه اش هیچ موقع تا این حد نشده بود،دهانش رو بحد خیلی زیادی باز کرد موقع گ...
18 خرداد 1393

این روزهای من

این روزها یه حس عجیبی دارم. نمیدونم چیه. یه حسی شبیه خستگی، شبیه اینکه فقط میخوام روزام بگذره و بچه هام یه کم بزرگتر شن و وابستگیشون ب من کمتر بشه. بعضی روزا از وجودشون لذت میبرم. بعضی وقتام اذیتم میکنن. یه چند روزی بود آریا اخلاقش تغییر کرده بود. یه جورایی کوچولو شده بود. بهونه میگرفت و میخواست که بغل بگیریمش و تو خونه بگردونیمش غذا نمیخورد و خیلی لاغر شده بود .خیلی خودم رو کنترل میکردم که عصبانی نشم و بابایی هم خیلی کمک کرد ،خدا رو شکر موفق شدیم. دو سه روزیه که غذا خوردنش نسبتا خوب شده و کمتر بهونه میگیره. منم سعی میکنم بیشتر باهاش وقت بگذرونم و بازی کنم که ازم دلگیر نشه. خدا رو شکر اریا جونم حالش بهتره و سرماخوردگیش رفع شده.  ...
17 خرداد 1393

عکس .....

آدمک،نقاشی شده توسط آریای عزیزم عاشقتونم. با وجودتون نفس میکشم . سختیهاتون رو ب جون تحمل میکنم. دوستتون دارم ...
13 خرداد 1393

سرماخوردگی آریا جونم

دوشنبه 93/3/12 الهی من دورت بگردم. دردت ب جونم عزیزم. شنبه گل پسرم تب داشت و سرفه میکرد. براش وقت گرفتم ساعت 8 ببرمش دکتر.واسه نهار رفتیم خونه ی مامانم و از اونجا حاضر شدیم و شوهری اومد دنبالمون و رفتیم مطب خانم دکتر. یه نیم ساعتی نشستیم تا نوبتمون شد . آریا بدون هیچ اذیتی اجازه داد ک معاینه بشه . خانم دکتر براش چندتایی دارو تجویز کرد و آریام رو وزن کرد که 14کیلو و نیم بود. داروها رو مرتب بهش دادم . حالش رو به بهبوده. درد و بلات ب جونم عزیزم. ایشالله که زود خوب بشی مامانی. عصر هم با ماشین رفتیم بیرون یه حال و هوایی عوض کنیم.خوب بود. از این منظره خیلی خوشم اومده بود. غروب زیبایی بود. ...
12 خرداد 1393

ختنه ی اهورا

93/3/8 خیلی وقت پیش میخواستم جوجه رو ختنه کنم ولی بخاطر مراسم عروسی دختر عموم عقب انداختیمش. شوهری میترسید ک باهام بیاد با بابام رفتیم مطب دکتر.  ساعت 6:30 عصر گل پسرکم مرد شد .  ...
8 خرداد 1393

عروسی دختر عموم

93/3/6 عروسی دختر عموم بود.اهورا که از اول تا آخر مراسم خواب بود و آریا هم پسر خوبی بود .کلی رقصیدیم . خیلی خیلی خوش گذشت . آریامهریم کلی از عروسی خوشش اومده بودهمش میگفت:اَوجاریش بچین شایی(دوباره عروسی بریم) . اینم گل پسرک من ساعت 3و نیم نصفه شب بعداز عروسی.کماکان پرانرژی . شوبو جونم . دختر عموی گلم. برات آرزوی خوشبختی دارم. ...
7 خرداد 1393

چهل روزگی اهورا جونمون

امروز(93/2/25) بخاطر چهل روزگی اهورا جونم رفتیم خانه بهداشت.  وزن:5300 گرم قد:58سانتیمتر دور سر:37 بعد از خانه بهداشت رفتیم خونه ی بابام و مراسم حمام چهل روزگی رو بجا آوردیم. از دیروز اهورا شروع کرده ب خندیدن و وقتی باهاش حرف میزنیم میخنده   ...
25 ارديبهشت 1393